تبليغاتX
... [ دیالوگ ] ...

... [ دیالوگ ] ...

 

نمي خواستم چيزي بنويسم. اما ليلا حرفاي خوبي زد. اين پست رو به احترام ليلا صحرايي نوشتم:

 متي. تو يه دختر كوچولويي. اما هيچ كس يه دختر كوچولو يا يه پسر كوچولو باقي نمي مونه. يه دفعه دختراي كوچولو، رژ لب مي زنن، يه دفعه پسراي كوچيك صورتشونو تيغ مي زنن و سيگار مي كشن. براي همين بچه بودن خيلي كوتاهه. امروز تو ده سالته، براي ديدنم تو برف مي دوي. آماده اي، كاملن آماده اي كه با من تا پايين خيابون اسپرينگ سورتمه سواري كني. فردا تو بيست ساله اي و با چند نفر توي اتاق نشيمن نشستي و منتظري كه ببرنت بيرون. يه دفعه مجبور ميشي به باربر انعام بدي، به خاطر لباساي گرون نگران ميشي، دخترا رو موقع ناهار مي بيني، با خودت فكر مي كني چرا نمي توني يه نفرو كه دقيقن مال خودته ببيني. همه ي اينا اتفاق مي افته. اما نظر من، متي _اگه نظري داشته باشم، متي_ اينه كه: يه جورايي سعي كن به بهترين شكلي كه مي توني، زنده گي كني. چيزي به مردم بگو كه فكر كنن بهترين حرف دنياس. اگه توي كالج با يه دختر احمق هم اتاق شدي، سعي كن كاري بكني كه حماقتش كم بشه. اگر بيرون يه سالن تئاتر وايستادي و يه پيردختر اومد تا بهت آدامس بفروشه، اگه چيزي همراهته بهش بده. اين راهشه، عزيزم. مي تونم خيلي چيزا بهت بگم، مت، اما مطمئن نيستم كه درست مي گم يا نه. تو يه دختر كوچولويي، اما دركم مي كني. وقتي بزرگ شدي خيلي باهوش ميشي. اما اگه نتونستي باهوش و يه دختر معركه بشي، اون وقت اصلن دلم نمي خواد ببينم كه بزرگ شدي. دختر معركه اي شو، مت.

 جروم ديويد سلينجر / يادداشت هاي شخصي يك سرباز

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 مرداد1387ساعت 15:22  توسط بهرام  | 

 

خشم از دهان ِ تو بر خاک
ریخت
اما هنوز صبح نشده است

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 مرداد1387ساعت 20:27  توسط بهرام  | 

 

نگاه كن چه فروتنانه بر خاك مي گسترد

آن كه نهال نازك دستان اش

از عشق

خداست

و پيش عصيان اش

بالاي جهنم

پست است .

 

آن كو به يكي " آري " مي ميرد

نه به زخم صد خنجر،

و مرگ اش در نمي رسد

مگر آن كه از تب وهن

دق كند.

 

قلعه اي عظيم

كه طلسم دروازه اش

كلام كوچك دوستي ست.

 

 

درست هشت سال قبل...

چهارم - امرداد – هفتادونه

خاطره اش گرامي.

 

+ نوشته شده در  جمعه 4 مرداد1387ساعت 23:4  توسط بهرام  | 

 

1.

باران مي آيد

و ما تا فرصتي... تا فرصت سلامي ديگر خانه نشين مي شويم.

كاش نامه را به خط گريه مي نوشتم ري را.

 

2.

تهران نبودم و حتا به تشييع پيكرش هم نرسيدم شايد به خاطر همين هست كه هنوز باور نكرده ام. چند روز قبل از مرگ بي رحم اش شبكه ي چهار سارا را پخش كرد. ساخته ي دل نشين مهرجويي كه هربار مي بينم اش داستان اش طور ديگر است و بازي ها دوباره و دوباره در نهايت استادي، به ويژه بازي خسرو شكيبايي نازنين.

ناصر تقوايي در روزنامه ي اعتماد نوشته بود نوشته بود بازي گر بزرگ نمي ميرد و در فيلم هاي اش زنده است اين ها را كه خواندم فهميدم چرا زبان ام به زنده ياد و مرحوم نمي چرخد و چرا باور نمي كنم.

وقتي كه خبر درگذشت خسرو شكيبايي بر صفحه ي تلفن هم راه ام نقش بست لحظه اي مبهوت ماندم و سپس این شعر را به ياد آوردم با صداي نازنين اش.

 

3.

حالا برو اي مرگ، برادر، اي بيم ساده ي آشنا

تا تو دوباره بازآيي

من هم دوباره عاشق خواهم شد!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 13:4  توسط بهرام  |