ایمن از تهاجم ِ دشنام و سنگ
بی خیال ِ گزمه و گزند
دیوانه ای
در کوچه های ِ شهر می گردد.
قفسی است شهر ــ از باران ــ
در دست ِ آسمان.
باران
آن سوی تر، رباطی مهجور که فرو می تراود از خویش و به چشم زدنی
مکرر می کند
ویرانه ی ِ باستانی ِ خود را.
قفسی است باران در دست ِ آسمان
که تماشاچی ِ تنهای ـ اش
دیوانه ای است.
و پسین گاهان، که فرود می آیند به هوای ِ آغل
گوسفندان و انسان
دیوانه
نیلوفری است که بالا می رود از درخت ِ شب.
منوچهر آتشی / حادثه در بامداد
+ نوشته شده در جمعه 26 آبان1385ساعت 13:43  توسط ع.س.
|