تبليغاتX
... [ دیالوگ ] ...

... [ دیالوگ ] ...

چرا مرا

با ظرف های ِ شکسته مقایسه می کنی

من که هنوز می توانم تو را صدا کنم

من که هنوز برگ ِ زرد را نشانه ی ِ پاییز می دانم

تنها گاهی از ناامیدی

با افسوس آهی می کشم

سپس پنجره را در سرما می بندم

هنوز تفاوت ِ میوه های ِ تابستانی و زمستانی را

می دانم

همان طور که میان اتاق ایستاده بودم

سال تحویل شد

دو سه پرنده به سرعت پرزدند

سپس در افق گم شدند

سپس پیری ِ من و تو آغاز شد

ماهیان ِ قرمز ِ سفره ی ِ هفت سین

با دهان ِ باز

با تعجب ِ ابدی ما را نگاه می کردند

بر جامه های ِ نو روح ِ افسرده ی ما

دوخته شده بود

تو را سه بار خواندم

نمی شنیدی

پنجره را گشودی

گفتم: هیاهو نیست، شهر خلوت است

ما تنها در این شهر هستیم

تا غروب ِ فردا فقط یک دیگر را

نگاه کردیم و گریستیم

گفته بودی: شاید معجزه ای رخ دهد

تا ما این خانه را ترک گوییم.

 

احمدرضا احمدی

+ نوشته شده در  جمعه 17 فروردین1386ساعت 13:55  توسط ع.س.  |