چرا مرا
با ظرف های ِ شکسته مقایسه می کنی
من که هنوز می توانم تو را صدا کنم
من که هنوز برگ ِ زرد را نشانه ی ِ پاییز می دانم
تنها گاهی از ناامیدی
با افسوس آهی می کشم
سپس پنجره را در سرما می بندم
هنوز تفاوت ِ میوه های ِ تابستانی و زمستانی را
می دانم
همان طور که میان اتاق ایستاده بودم
سال تحویل شد
دو سه پرنده به سرعت پرزدند
سپس در افق گم شدند
سپس پیری ِ من و تو آغاز شد
ماهیان ِ قرمز ِ سفره ی ِ هفت سین
با دهان ِ باز
با تعجب ِ ابدی ما را نگاه می کردند
بر جامه های ِ نو روح ِ افسرده ی ما
دوخته شده بود
تو را سه بار خواندم
نمی شنیدی
پنجره را گشودی
گفتم: هیاهو نیست، شهر خلوت است
ما تنها در این شهر هستیم
تا غروب ِ فردا فقط یک دیگر را
نگاه کردیم و گریستیم
گفته بودی: شاید معجزه ای رخ دهد
تا ما این خانه را ترک گوییم.
احمدرضا احمدی
+ نوشته شده در جمعه 17 فروردین1386ساعت 13:55  توسط ع.س.
|