۱.
انسان كجا هست؟ دليل اين كه اين پرسش را به چنين شكلي مطرح كردم آن است كه هيچ شكل ديگري را نمي توانستم برايش متصور شوم. يعني اگر ابهامي در سوال است بي شك به كلمه ي هست مربوط نمي شود، بل كه انسان و هستن ِ انسان مايه ي پرسش و ابهام است.انساني كه به شيوه اي كاملن گله اي مطرح است.
انسان (معاصر) يك محصول است اما مقداري متفاوت از محصولي چون رب گوجه فرنگي يا بخاري برقي. انسان معاصر محصول خرد و تفكر مدرن نيست بل كه محصول باور به خرد و تفكر مدرن است و همين امر وي را متمايز از محصولات ديگر مي سازد.
اما اين كه كجا ها هست؟
يكي از موارد حضور انسان به آگهي هاي تجاري بر مي گردد كه انسان در آن به صورت گله اي و در حكم ابزاري ست براي مصرف.
دوم قوانيين اجتماعي است كه انسان ها در متن آن با هم برابرند (و كسي نمي پرسد چرا؟! اما بسياري از همين برابري دفاع مي كنند) اين جا هم انسان (باز به صورت گله اي) هست و در حكم ابزاري براي اعمال سلطه يا مصرف خشونت و سركوب.
جاي مهم تر ديگر ( وبسيار مهم تر) خبر است. اين جا انسان هست اما چون نوع حضورش متفاوت است خبر داراي اهميتي دو چندان مي شود.
خبر بين فرديت و جمعيت انسان قرار دارد و تعادل بين اين دو را برقرار مي سازد. خبر با زبان كار مي كند اما نه زبان تبليغات و قانون كه زباني بسيار آشناتر زباني كه هر روزه به كار مي بريم و درست همين جاست كه خبر به عنوان يكي از مهم ترين (و شايد مهم ترين) ابزار سركوب و سلطه در آمده باشد.
۲.
قسمت دوم اين پست شعري ست (از خودم) كه با شما قسمت مي كنم جداي تمام حرف ها:
فاصله از تو مي گيرم
و كنارت باران مي شود.
كنارت
از فاصله خيس مي شود وُ
من
باران مي گيرد.
كنارت فاصله مي گيرد وُ
باران
از من
خيس مي شود.