تبليغاتX
... [ دیالوگ ] ...

... [ دیالوگ ] ...

بلند مي شوم

وَ

در نيست ِ تو نگاه مي كنم

در تلويزيون عده اي مي گريند

براي كسي كه دفنش كرده اند

و ماشين ها خيابان را به اتاق ِ من متصل مي كنند

نيست ِ تو هست

و من همه جاي اتاق را كه نگاه مي كنم

مي بينم اش

خيابان را كه نگاه مي كنم

مي بينم اش

هر كتابي را كه باز مي كنم

يا هر آهنگي را كه مي شنوم

امروز خيلي خسته بودم

فردا

ادامه ي روز هاي تقويم ِ ديگري است

كه تمام ِ خواب ِ مرا پاييز مي كند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 شهریور1386ساعت 12:7  توسط ع.س.  | 

۱.

 

انسان كجا هست؟ دليل اين كه اين پرسش را به چنين شكلي مطرح كردم آن است كه هيچ شكل ديگري را نمي توانستم برايش متصور شوم. يعني اگر ابهامي در سوال است بي شك به كلمه ي هست مربوط نمي شود، بل كه انسان و هستن ِ انسان مايه ي پرسش و ابهام است.انساني كه به شيوه اي كاملن گله اي مطرح است.

 

انسان (معاصر) يك محصول است اما مقداري متفاوت از محصولي چون رب گوجه فرنگي يا بخاري برقي. انسان معاصر محصول خرد و تفكر مدرن نيست بل كه محصول باور به خرد و تفكر مدرن است و همين امر وي را متمايز از محصولات ديگر مي سازد.

 

اما اين كه كجا ها هست؟

يكي از موارد حضور انسان به آگهي هاي تجاري بر مي گردد كه انسان در آن به صورت گله اي و در حكم ابزاري ست براي مصرف.

دوم قوانيين اجتماعي است كه انسان ها در متن آن با هم برابرند (و كسي نمي پرسد چرا؟! اما بسياري از همين برابري دفاع مي كنند) اين جا هم انسان (باز به صورت گله اي) هست و در حكم ابزاري براي اعمال سلطه يا مصرف خشونت و سركوب.

 

جاي مهم تر ديگر ( وبسيار مهم تر) خبر است. اين جا انسان هست اما چون نوع حضورش متفاوت است خبر داراي اهميتي دو چندان مي شود.

خبر بين فرديت و جمعيت انسان قرار دارد و تعادل بين اين دو را برقرار مي سازد. خبر با زبان كار مي كند اما نه زبان تبليغات و قانون كه زباني بسيار آشناتر زباني كه هر روزه به كار مي بريم و درست همين جاست كه خبر به عنوان يكي از مهم ترين (و شايد مهم ترين) ابزار سركوب و سلطه در آمده باشد.

 

 

۲.

 

قسمت دوم اين پست شعري ست (از خودم) كه با شما قسمت مي كنم جداي تمام حرف ها:

 

فاصله از تو مي گيرم

و كنارت باران مي شود.

كنارت

از فاصله خيس مي شود وُ

من

باران مي گيرد.

كنارت فاصله مي گيرد وُ

باران

از من

خيس مي شود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 شهریور1386ساعت 15:43  توسط ع.س.  | 

بيا!

اي بودن ِ من بيا

تا بار ِ خويش ببنديم و

به قريه اي ديگر

سفر كنيم،

تا هر صبح

برخيزيم و

درگشت ِ باغ ها

زنده گي كنيم.

 

تا هر صبح

برخيزيم و ببينيم

شكوفه هاي سپيد،

آيا شكفته اند!

 

تا هر صبح

برخيزيم و ببينيم

اناربُنان آيا به باره اي ديگر

گُل آورده اند!

 

تا هر صبح

برخيزيم و به باغ ها

(برهنه در شميم ِ عشق)

من هستي خويش را

بر تو ببارانم.

 

پس،

مهر ِ گياه را تماشا كنيم،

كه بوي خويش دارد و

در بَر ِمان چه ميوه ها،

كه همه را

از براي تو خواهم چيد.ِ

 

 

از: غزل ِ غزل هاي سليمان/ باب ِ هفتم/ ترجمان سيد علي صالحي

 

+ نوشته شده در  شنبه 3 شهریور1386ساعت 14:38  توسط ع.س.  |