نمي خواستم چيزي بنويسم. اما ليلا حرفاي خوبي زد. اين پست رو به احترام ليلا صحرايي نوشتم:
متي. تو يه دختر كوچولويي. اما هيچ كس يه دختر كوچولو يا يه پسر كوچولو باقي نمي مونه. يه دفعه دختراي كوچولو، رژ لب مي زنن، يه دفعه پسراي كوچيك صورتشونو تيغ مي زنن و سيگار مي كشن. براي همين بچه بودن خيلي كوتاهه. امروز تو ده سالته، براي ديدنم تو برف مي دوي. آماده اي، كاملن آماده اي كه با من تا پايين خيابون اسپرينگ سورتمه سواري كني. فردا تو بيست ساله اي و با چند نفر توي اتاق نشيمن نشستي و منتظري كه ببرنت بيرون. يه دفعه مجبور ميشي به باربر انعام بدي، به خاطر لباساي گرون نگران ميشي، دخترا رو موقع ناهار مي بيني، با خودت فكر مي كني چرا نمي توني يه نفرو كه دقيقن مال خودته ببيني. همه ي اينا اتفاق مي افته. اما نظر من، متي _اگه نظري داشته باشم، متي_ اينه كه: يه جورايي سعي كن به بهترين شكلي كه مي توني، زنده گي كني. چيزي به مردم بگو كه فكر كنن بهترين حرف دنياس. اگه توي كالج با يه دختر احمق هم اتاق شدي، سعي كن كاري بكني كه حماقتش كم بشه. اگر بيرون يه سالن تئاتر وايستادي و يه پيردختر اومد تا بهت آدامس بفروشه، اگه چيزي همراهته بهش بده. اين راهشه، عزيزم. مي تونم خيلي چيزا بهت بگم، مت، اما مطمئن نيستم كه درست مي گم يا نه. تو يه دختر كوچولويي، اما دركم مي كني. وقتي بزرگ شدي خيلي باهوش ميشي. اما اگه نتونستي باهوش و يه دختر معركه بشي، اون وقت اصلن دلم نمي خواد ببينم كه بزرگ شدي. دختر معركه اي شو، مت.
جروم ديويد سلينجر / يادداشت هاي شخصي يك سرباز
