صبح براي تحويل دادن تحقيق يكي از درسها رفتم دانشگاه. هوا ابري بود اما چتر برنداشتم. بيرون كه آمدم از شرجي هوا داشتم خفه ميشدم. نه اين كه خيلي شرجي باشد من زياد به اين موضوع حساسم و هواي شرجي برايم غيرقابلتحمل است. دست بردم دكمه بالايي پيراهنم را باز كنم: باز باز بود. سوار تاكسي شدم. تا رسيدن به دانشگاه هزار بار داشتم خفه ميشدم و هزار بار دست بردم تا دكمه بالاي پيراهنم را باز كنم اما باز بود. كار پرينت و صحافي و تحويل آنقدرها طول نكشيد. انقلاب كار داشتم. بچهها نبودند و سريع رفتم انقلاب. توي ماشين كه بودم باران گرفت: چه باراني! راديو روشن بود و صداي خسروي نازنين شكيبايي كه شعر سهراب را ميخواند: زير باران بايد رفت... دلم هواي "هامون" كرد. خيابان انقلاب خلوت بود. برخلاف سي سال پيش همين موقعها. تلويزيون كه نشان ميدهد جمعيت زيادي اينجا جمع بودند. از آن جمعيت عدهاي به مرگ طبيعي مردند. عدهاي هم كه رفتند جنگ يا مردند يا با مرده فرق چنداني ندارند. عدهاي را كشتند. عدهاي همان روزها خفه شدند.لابد عدهاي روزهاي بعدتر خفه شدند. عدهاي نماندند و عطاي ميهن شهيدپرور را به لقايش بخشيدند. و سرانجام كسي نبود كه به خيابان انقلاب بيايد. خيابان انقلاب، مخملي بود.پياده شدم. باران ميآمد مثل چي. تا آن طرف پيادهرو كه بروم خيس خيس شدم. زير سقف يك مغازه ايستادم. باران كمتر شد. كارم را رسيدم. برگشتنا باز باران شدت گرفت. تنها باري بود كه در عمرم باران را دوست داشتم. دلم ميخواست كه ببارد و از معدود دفعاتي بود كه آنچه دلم ميخواست و دوست داشتم اتفاق ميافتاد: باران ميباريد.
