تبليغاتX
... [ دیالوگ ] ...

... [ دیالوگ ] ...

يك

امروز فيلم "وقتي همه خوابيم" را ديدم. آن‌قدر چيز بلد نيستم كه ساخته بهرام بيضايي را نقد و قضاوت كنم. قبل از فيلم زماني‌كه داشتم عكس‌هاي مربوط به فيلم را مي‌ديدم طبق معمول مي‌پنداشتم كه عكس‌ها مربوط به داستاني هستند كه قرار است در چارچوب فيلم به واقعيتي يك‌سر جدا از واقعيت دنيامان مبدل شود. اما فيلم اين دو ساحت را در هم مي‌آميخت. فيلم به مشكلاتي مي‌پردازد كه پيش‌روي كارگرداني است كه  پروژه‌اي به نام وقتي همه خوابيم را كليد زده‌است. اما فيلمي كه درون فيلم ساخته مي‌شود با واقعيتي كه توسط بيضايي ساخته شده‌است در هم مي‌شود. براي توصيف چنين فضايي مثالي بهتر از "هشت و يك‌دوم" فليني سراغ ندارم البته سويه‌ي پررنگ روانكاوانه فيلم فليني موردي است كه بيضايي حتا قصد نزديك شدن به آن را نداشت. كارگردان فيلم فليني با مشكلات شخصي و كاملن رواني خود روبه‌روست؛ اما وجه شباهت همان درهم‌شدن رويدادهاست. وقتي عكس‌ها با فيلم مقايسه مي‌كردم به ياد جملاتي افتادم كه سال‌ها پيش بابك احمدي در كتاب تصاوير دنياي خيالي در توصيف عكسي از فيلم "بهشت برفراز برلين" نوشته‌بود. بهشت برفراز برلين ساخته ويم وندرس داستان فرشتگاني است كه با انسان‌ها همراهند. شخصيت‌هاي فيلم فرشته‌ها را نمي‌بينند اما بيننده آن‌ها مي بيند و در ذهن خود اين رابطه را حل مي‌كند. اما براي كسي كه فيلم را نديده‌است و تنها عكس را به تماشا نشسته اين تمايز امكان‌پذير نيست. او دو آدم را در عكس مي‌بيند بي آن‌كه بداند يكي از اين دو فرشته است و در واقع ديده نمي‌شود. احمدي مي‌نويسد:عكس هيچ نيست، مگر سطحي كه مي‌بينيم. واقعيتي محدود به قاب. زن جوان كنار فرشته ايستاده‌است و او را نمي‌بيند. فرشته در سينما با گوهر اين هنر هم هست و هم نيست. در عكس، اما هست. از راه عكس چگونه بدانم كه او هم هست، و هم نيست؟(1) در هم‌آميختن دو حوزه مجزا از واقعيت در واقعيتي هنري به نام فيلم براي من لذت‌بخش و گيراست و شايد به همين دليل حدود يك ماه پيش براي چندمين و چندمين بار به تماشاي شاهكاري از اين دست در سينماي ايران نشستم: "پرده آخر" ساخته واروژ كريم‌مسيحي.

دو

براي ليلا مي‌نويسم كه اين بخش از شعر عباس صفاري براي گذاشتن روي وبلاگ خوب هست؟ مي‌گويد هست.

فعلن تا اين برنج كهنه هندي        قد بكشد
از كهنه ترين شرابمان كه چهارساله است وُ
يادگار قرن ماضي
دو گيلاس لب به لب
بگذار كنار دستمان.
شراب خوب هر جرعه‌ اش
براي از ياد بردن يك قرن كافي است
جرعه جرعه
آن قدر مي توانيم عقب برويم
كه بعد از شام
سر از نخلستان هاي مهتابي بين النهرين درآوريم
و حوالي نيمه شب
از بدويتي برهنه و بي مرز.

(بند آخر شعر شام شنبه شب/ از كتاب كبريت خيس/ اثر عباس صفاري)

 

پانوشت

(1) تصاوير دنياي خيالي نوشته بابك احمدي

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 21:40  توسط ع.س.  | 

دو شعر را از عمران صلاحي انتخاب‌كردم كه بي‌ربط به حال اين چند مدتم نباشد. مثلن شايد اگر روز ديگري بود شعرهاي ديگري را اين‌جا مي‌نوشتم، شايد هم نه. چه اهميت دارد.صلاحي طنزپرداز و شاعر است و معرف‌تر و بزرگ‌تر از اين حرف‌ها. در فاصله 1325 تا 1385 طوري انديشيد و نوشت كه حتا با اين حوصله نزار و دلگير بتوانم بگويم تولدتان مبارك، آقاي صلاحي!

زلال /از مجموعه غبار در برف

مانده‌ام در چاهي
عميق‌تر از حسرت‌هاي ديرسالم
زلال زلال

گاهي
دلوي را مي‌بينم
كه مي‌آيد و به آب نمي‌رسد


در كوچه‌هاي مضحكه /از مجموعه مرا به نام كوچكم صدا بزن

از كوچه‌هاي ساكت قزوين
                         عبيد مي‌گذرد
                                       اين جهنمي
                                       اين بي‌دين

از كوچه‌هاي ساكت شيراز
از كوچه‌هاي ساكتِ هرجا كه ميل توست

ابري سياه، بال گشوده‌ست روي شهر

باران چه تند مي‌بارد
طوفان چه تند مي‌وزد

در كوچه‌هاي مضحكه، مرد جهنمي
زير ردا گرفته
شمعي شكفته را

+ نوشته شده در  شنبه 10 اسفند1387ساعت 17:11  توسط ع.س.  | 

 

ما اينك پس‌مانده‌ي جهان شده‌ايم، و هستيم، به‌سان تفاله‌ي همه‌چيز.

پل قديس

+ نوشته شده در  جمعه 2 اسفند1387ساعت 22:42  توسط ع.س.  |