می خواهم مشت محکمی بکوبم توی دهنم. نه توی این دهنم. توی آن یکی دهنم که عکسش افتاده توی عکس بچه گی هام. بعدها از هر زن حامله ای حالم به هم می خورد و از فکر حامله گی دچار تهوع می شدم. و می شوم. فکر می کردم و می کنم حامله گی لیز و لزج است. بعدها این اتفاق می افتد: بالا می آورم. همزادم می گفت که یک زن حامله معصوم است. این جمله که روزها آبستن حوادث است ربطی به معصومیت روزها ندارد، هرچند که درنده گی شب ها ربط مهمی به حامله گی دارد. شکل گفتن یک لطیفه ی برآمده است. میان ویارها و خون، زن می زاید از منطقه ی ممنوعه. و معصومیتش را می ریند.
+ نوشته شده در سه شنبه 2 تیر1388ساعت 18:27  توسط ع.س.
|
