<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>... [ دیالوگ ] ...</title>
<link>http://dialogue.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 19 Oct 2009 16:43:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://dialogue.blogfa.com/post-50.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;هر عارضه‌اي كه تسكين پيداكند عارضه‌اي ديگر به وخامت مي‌گرايد... بشر يك چاه است با دوسطل... يكي پايين مي‌رود تا پر شود، ديگري بالا مي‌آيد تا خالي شود.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;EM&gt;ساموئل بكت – مرفي (1938)&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 19 Oct 2009 16:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dialogue&amp;postid=50</comments>
<dc:creator>dialogue</dc:creator>
<guid>http://dialogue.blogfa.com/post-50.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>همه چیز درباره الی: یک تلخی بی پایان</title>
<link>http://dialogue.blogfa.com/post-49.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;1&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;بعضی فیلم ها جای زخم هایی را بر روح مان نشانه می روند. زخم هایی که زمانی از پاره گی روح خبر می دادند، حالا کنده شده اند و جز اثری از آن ها باقی نمانده است. هر آن چه که ما را متوجه ردپای چنین زخم هایی کند تنها یادآور سوزش طاقت فرسای آن هاست. این فیلم ها از لبه های دندان خورده و جویده شده روح می گذرند و برای همیشه در خاطرمان می مانند. &quot;درباره الی&quot; یکی از همین فیلم هاست.&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;2&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;درباره آخرین ساخته اصغر فرهادی که این روزها برای کسب عنوان بهترین فیلم غیرانگلیسی زبان اسکار، &lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;روبان سفید&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt; میشاییل هانکه (کارگردان آلمانی-اتریشی مورد علاقه من) را پیش رو دارد، نقدهای بسیاری نوشته شده است. دامنه این نقدها از &lt;EM&gt;تنهایی انسان&lt;/EM&gt; در فیلم های فرهادی شروع می شود و تا تاویل عجیب صحنه پایانی فیلم به &lt;EM&gt;وضعیت در گل گیر کرده طبقه متوسط شهری&lt;/EM&gt; ادامه می یابد. در این میانه اما بیش ترین نوشته ها، درباره الی را فیلمی مبتنی بر کشمکشی اخلاقی می دانند که بر محور قضاوت می چرخد. به نظرم تنها در این صورت می توان با این نقدها همراه شد که پنداشت کارگردان در حکم شاملویی&lt;EM&gt;&quot;ای کاش قضاوتی درکار می بود&quot;&lt;/EM&gt; دست برده و آن را به &lt;EM&gt;&quot;ای کاش قضاوتی &lt;STRONG&gt;صحیح&lt;/STRONG&gt; در کار می بود&quot; &lt;/EM&gt;مبدل کرده است. به عقیده من کشمکش درونی فیلم نه ترسیم خط کشی صحیح و پرسش از معیار درست بلکه اصولن عدم توانایی در قضاوتی صحیح است که این خود خصلتی از بیخ و بن انسانی ست. حق تا حدودی با این نقدهاست وقتی که صحنه ای را به خاطر می آوریم که سپیده (گلشیفته فراهانی) با دیدن نامزد الی (صابر ابر) -که حالا از همه چیز خبر دارد- از خود می پرسد: &quot;چی فکر می کنه درباره الی...؟&quot;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;3&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&quot;یه پایان تلخ بهتر از یه تلخی بی پایانه...&quot; فکر نمی کنم که هیچ فیلمی را بتوان به دیالوگی یا سکانسی  فروکاست. اما برخی از صحنه ها و جمله ها می توانند شروع خوبی برای تامل درباره فیلم باشند. جمله ای که احمد (شهاب حسینی) به الی (ترانه علیدوستی) می گوید از این دست جمله هاست؛ البته وقتی که آن را در کنار یکی از زیباترین سکانس های سینمای ایران می گذاریم: آن چند دقیقه ای که الی بادبادک هوا می کند. سکانس بادبادک هوا کردن الی پایان حضور او در فیلم است البته پایانی تلخ... من فکر می کنم الی خودکشی کرده است. اگر بناست قضاوتی و کشمکشی اخلاقی درکار باشد، بی شک درون الی در جریان است. زنده ماندن و تلخی بی پایانی را جرعه جرعه نوشیدن یا رها شدن از زنده گی چسبیده به ما و رقم زدن پایانی تلخ.&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;4&lt;BR&gt;تقدیر&lt;/STRONG&gt; درون مایه کارهای اصغر فرهادی ست. یا لااقل درون مایه &lt;EM&gt;شهر زیبا&lt;/EM&gt;، &lt;EM&gt;چهارشنبه سوری&lt;/EM&gt; و &lt;EM&gt;درباره الی&lt;/EM&gt; که من دیده ام. در فیلم های فرهادی به وضوح چیزی را می بینیم که ما به آن &quot;بازی سرنوشت&quot; می گوییم. سرنوشتی که برای خود -بی هیچ ارجاعی به بیرون- قواعدی دارد و زیستن، کاربست این قواعد است. از این رو به بازی شبیه است با یک استثنا مهم که این جا نمی توان جر زد. شخصیت های آثار فرهادی سیزیف وار سنگ تقدیر خود را به دوش می کشند و &quot;تلخی بی پایانی&quot; را زندگی می کنند: تقدیری که تغییر نمی پذیرد. حالا روشن تر می توان صحنه ابتدایی فیلم را در کنار صحنه پایانی آن نشاند: فیلم از درون صندوق صدقات می آغازد. صدقه دادن برای رفع بلا و به سلامت پایان بردن سفر یا همان دست بردن در تقدیر- که البته غیر ممکن است- صحنه ای که به روشنایی انتهای تونلی پیوند می خورد و سفر رسمن آغاز میشود. سفری که اگر در پایان آن همه شخصیت ها جمع شوند و در یک جهت فشار بیاورند ممکن نیست که خودروی در گل فرو رفته بیرون بیاید: همان طور که از تقدیر گریزی نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; پس نوشت اول: و صابر ابر؛ کسی که حتا نقش کوتاهش را در فیلم بد منیژه حکمت (سه زن) عالی بازی می کند شخصیت تاثیر گذاری در این فیلم است. او چندین بار از سپیده می پرسد که الی درباره او که نامزدش باشد حرفی زده و گفته که به سفر نمی آید یا نه: &quot;گفت یا نگفت؟&quot; بازی چشمگیر او بعد از &quot;نگفت&quot; سپیده حق را به جانب نقدهایی می دهد که از تنهایی انسان در آن ها سخنی رفته باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پس نوشت دوم: یکی از اتفاقات نادر سینمای ایران این که بعد از تلاش ها و فریادزدن های شخصیت های فیلم برای نجات دادن الی از دریا، صدای سپیده که مسئولیت بیش تری بر شانه هایش بود تا انتهای فیلم گرفته بود که از نکات مثبت فیلم بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پس نوشت سوم: هرچند که جاذبه های فیلم سازی اصغر فرهادی مخاطب را به تماشای چندباره آثارش دعوت می کند اما آن چه که مرا رنج می دهد همان درون مایه فیلم هاست: جبرگرایی افراطی و بی اعتبار کردن هر تلاشی برای تغییر وضع موجود. انسانی تنها در پیله تقدیرش و شکست محتوم هر کوششی برای دریدن این پیله. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 31 Aug 2009 12:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dialogue&amp;postid=49</comments>
<dc:creator>dialogue</dc:creator>
<guid>http://dialogue.blogfa.com/post-49.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://dialogue.blogfa.com/post-48.aspx</link>
<description>تلخ&lt;BR&gt;  چون قرابه ی زهری &lt;BR&gt;خورشید از خراش خونین گلو می گذرد.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سپیدار&lt;BR&gt;دلقک دیلاقی ست&lt;BR&gt;                        بی مایه   &lt;BR&gt;با شلوار ابلق و شولای سبزش،&lt;BR&gt;که سپیدی خسته خانه را&lt;BR&gt;مضمونی دریده کوک می کند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرمر خشک آبدان ِ بی ثمر&lt;BR&gt;آیینه ی عریانی &lt;STRONG&gt;شیرین&lt;/STRONG&gt; نمی شود،&lt;BR&gt;و تیشه ی کوه کن&lt;BR&gt;                      بی امان ترک اکنون  &lt;BR&gt;پایان جهان را&lt;BR&gt;در نبضی بی رویا تبیره می کوبد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کند&lt;BR&gt;    همچون دشنه ای زنگاربسته  &lt;BR&gt;فرصت&lt;BR&gt;    از بریدگی های خونبار عصب می گذرد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;ا. بامداد&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 23 Jul 2009 19:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dialogue&amp;postid=48</comments>
<dc:creator>dialogue</dc:creator>
<guid>http://dialogue.blogfa.com/post-48.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://dialogue.blogfa.com/post-47.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;می خواهم مشت محکمی بکوبم توی دهنم. نه توی این دهنم. توی آن یکی دهنم که عکسش افتاده توی عکس بچه گی هام. بعدها از هر زن حامله ای حالم به هم می خورد و از فکر حامله گی دچار تهوع می شدم. و می شوم. فکر می کردم و می کنم حامله گی لیز و لزج است. بعدها این اتفاق می افتد: بالا می آورم. همزادم می گفت که یک زن حامله معصوم است. این جمله که روزها آبستن حوادث است ربطی به معصومیت روزها ندارد، هرچند که درنده گی شب ها ربط مهمی به حامله گی دارد. شکل گفتن یک لطیفه ی برآمده است. میان ویارها و خون، زن می زاید از منطقه ی ممنوعه. و معصومیتش را می ریند.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 23 Jun 2009 14:56:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dialogue&amp;postid=47</comments>
<dc:creator>dialogue</dc:creator>
<guid>http://dialogue.blogfa.com/post-47.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://dialogue.blogfa.com/post-46.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و نوبت خود را انتظارمي‌كشيم، بي هيچ خنده‌يي!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ا.بامداد&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 13 May 2009 17:14:43 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dialogue&amp;postid=46</comments>
<dc:creator>dialogue</dc:creator>
<guid>http://dialogue.blogfa.com/post-46.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://dialogue.blogfa.com/post-45.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;وقتي كه يه تماس تلفني ساده مي‌تونه پايان دنيا رو اعلام كنه بايد فارغ از احساسات و وراي لذايذ زنده‌گي كرد. در هماهنگي زيبايي كه توي يه اثر هنري كشف مي‌كني و تحت اون قانوني كه بر زنده‌گي حاكمه. بايد ياد بگيريم كه هم‌ديگه رو خيلي دوست داشته باشيم تا بتونيم فارغ از زمان زنده‌گي كنيم... رها... رها.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زنده‌گي شيرين - ساخته‌ي فدريكو فليني&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 30 Mar 2009 14:59:07 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dialogue&amp;postid=45</comments>
<dc:creator>dialogue</dc:creator>
<guid>http://dialogue.blogfa.com/post-45.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://dialogue.blogfa.com/post-44.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;يك&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;امروز فيلم &quot;وقتي همه خوابيم&quot; را ديدم. آن‌قدر چيز بلد نيستم كه ساخته بهرام بيضايي را نقد و قضاوت كنم. قبل از فيلم زماني‌كه داشتم عكس‌هاي مربوط به فيلم را مي‌ديدم طبق معمول مي‌پنداشتم كه عكس‌ها مربوط به داستاني هستند كه قرار است در چارچوب فيلم به واقعيتي يك‌سر جدا از واقعيت دنيامان مبدل شود. اما فيلم اين دو ساحت را در هم مي‌آميخت. فيلم به مشكلاتي مي‌پردازد كه پيش‌روي كارگرداني است كه  پروژه‌اي به نام وقتي همه خوابيم را كليد زده‌است. اما فيلمي كه درون فيلم ساخته مي‌شود با واقعيتي كه توسط بيضايي ساخته شده‌است در هم مي‌شود. براي توصيف چنين فضايي مثالي بهتر از &quot;هشت و يك‌دوم&quot; فليني سراغ ندارم البته سويه‌ي پررنگ روانكاوانه فيلم فليني موردي است كه بيضايي حتا قصد نزديك شدن به آن را نداشت. كارگردان فيلم فليني با مشكلات شخصي و كاملن رواني خود روبه‌روست؛ اما وجه شباهت همان درهم‌شدن رويدادهاست. وقتي عكس‌ها با فيلم مقايسه مي‌كردم به ياد جملاتي افتادم كه سال‌ها پيش بابك احمدي در كتاب تصاوير دنياي خيالي در توصيف عكسي از فيلم &quot;بهشت برفراز برلين&quot; نوشته‌بود. بهشت برفراز برلين ساخته ويم وندرس داستان فرشتگاني است كه با انسان‌ها همراهند. شخصيت‌هاي فيلم فرشته‌ها را نمي‌بينند اما بيننده آن‌ها مي بيند و در ذهن خود اين رابطه را حل مي‌كند. اما براي كسي كه فيلم را نديده‌است و تنها عكس را به تماشا نشسته اين تمايز امكان‌پذير نيست. او دو آدم را در عكس مي‌بيند بي آن‌كه بداند يكي از اين دو فرشته است و در واقع ديده نمي‌شود. احمدي مي‌نويسد:عكس هيچ نيست، مگر سطحي كه مي‌بينيم. واقعيتي محدود به قاب. زن جوان كنار فرشته ايستاده‌است و او را نمي‌بيند. فرشته در سينما با گوهر اين هنر هم هست و هم نيست. در عكس، اما هست. از راه عكس چگونه بدانم كه او هم هست، و هم نيست؟(1) در هم‌آميختن دو حوزه مجزا از واقعيت در واقعيتي هنري به نام فيلم براي من لذت‌بخش و گيراست و شايد به همين دليل حدود يك ماه پيش براي چندمين و چندمين بار به تماشاي شاهكاري از اين دست در سينماي ايران نشستم: &quot;پرده آخر&quot; ساخته واروژ كريم‌مسيحي.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;دو&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;براي ليلا مي‌نويسم كه اين بخش از شعر عباس صفاري براي گذاشتن روي وبلاگ خوب هست؟ مي‌گويد هست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فعلن تا اين برنج كهنه هندي        قد بكشد&lt;BR&gt;از كهنه ترين شرابمان كه چهارساله است وُ&lt;BR&gt;يادگار قرن ماضي&lt;BR&gt;دو گيلاس لب به لب&lt;BR&gt;بگذار كنار دستمان.&lt;BR&gt;شراب خوب هر جرعه‌ اش&lt;BR&gt;براي از ياد بردن يك قرن كافي است&lt;BR&gt;جرعه جرعه&lt;BR&gt;آن قدر مي توانيم عقب برويم&lt;BR&gt;كه بعد از شام&lt;BR&gt;سر از نخلستان هاي مهتابي بين النهرين درآوريم&lt;BR&gt;و حوالي نيمه شب&lt;BR&gt;از بدويتي برهنه و بي مرز.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;(بند آخر شعر &lt;B&gt;شام شنبه شب&lt;/B&gt;/ از كتاب &lt;B&gt;كبريت خيس&lt;/B&gt;/ اثر &lt;B&gt;عباس صفاري&lt;/B&gt;)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=1&gt;پانوشت&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;(1) تصاوير دنياي خيالي نوشته بابك احمدي&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 18 Mar 2009 18:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dialogue&amp;postid=44</comments>
<dc:creator>dialogue</dc:creator>
<guid>http://dialogue.blogfa.com/post-44.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عمران صلاحی</title>
<link>http://dialogue.blogfa.com/post-43.aspx</link>
<description>دو شعر را از عمران صلاحي انتخاب‌كردم كه بي‌ربط به حال اين چند مدتم نباشد. مثلن شايد اگر روز ديگري بود شعرهاي ديگري را اين‌جا مي‌نوشتم، شايد هم نه. چه اهميت دارد.صلاحي طنزپرداز و شاعر است و معرف‌تر و بزرگ‌تر از اين حرف‌ها. در فاصله 1325 تا 1385 طوري انديشيد و نوشت كه حتا با اين حوصله نزار و دلگير بتوانم بگويم تولدتان مبارك، آقاي صلاحي! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;زلال&lt;/STRONG&gt; /از مجموعه غبار در برف&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مانده‌ام در چاهي&lt;BR&gt;عميق‌تر از حسرت‌هاي ديرسالم&lt;BR&gt;زلال زلال&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گاهي&lt;BR&gt;دلوي را مي‌بينم&lt;BR&gt;كه مي‌آيد و به آب نمي‌رسد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;در كوچه‌هاي مضحكه&lt;/STRONG&gt; /از مجموعه مرا به نام كوچكم صدا بزن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از كوچه‌هاي ساكت قزوين&lt;BR&gt;                         عبيد مي‌گذرد&lt;BR&gt;                                       اين جهنمي&lt;BR&gt;                                       اين بي‌دين&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از كوچه‌هاي ساكت شيراز&lt;BR&gt;از كوچه‌هاي ساكتِ هرجا كه ميل توست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ابري سياه، بال گشوده‌ست روي شهر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باران چه تند مي‌بارد&lt;BR&gt;طوفان چه تند مي‌وزد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در كوچه‌هاي مضحكه، مرد جهنمي&lt;BR&gt;زير ردا گرفته&lt;BR&gt;شمعي شكفته را&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 28 Feb 2009 13:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dialogue&amp;postid=43</comments>
<dc:creator>dialogue</dc:creator>
<guid>http://dialogue.blogfa.com/post-43.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://dialogue.blogfa.com/post-42.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ما اينك پس‌مانده‌ي جهان شده‌ايم، و هستيم، به‌سان تفاله‌ي همه‌چيز.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پل قديس&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 20 Feb 2009 19:11:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dialogue&amp;postid=42</comments>
<dc:creator>dialogue</dc:creator>
<guid>http://dialogue.blogfa.com/post-42.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چهارشنبه 23 بهمن 87</title>
<link>http://dialogue.blogfa.com/post-41.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;صبح براي تحويل دادن تحقيق يكي از درس‌ها رفتم دانشگاه. هوا ابري بود اما چتر برنداشتم. بيرون كه آمدم از شرجي هوا داشتم خفه مي‌شدم. نه اين كه خيلي شرجي باشد من زياد به اين موضوع حساسم و هواي شرجي برايم غيرقابل‌تحمل است. دست بردم دكمه بالايي پيراهنم را باز كنم: باز باز بود. سوار تاكسي شدم. تا رسيدن به دانشگاه هزار بار داشتم خفه مي‌شدم و هزار بار دست بردم تا دكمه بالاي پيراهنم را باز كنم اما باز بود. كار پرينت و صحافي و تحويل آن‌قدرها طول نكشيد. انقلاب كار داشتم. بچه‌ها نبودند و سريع رفتم انقلاب. توي ماشين كه بودم باران گرفت: چه باراني! راديو روشن بود و صداي خسروي نازنين شكيبايي كه شعر سهراب را مي‌خواند: زير باران بايد رفت... دلم هواي &quot;هامون&quot; كرد. خيابان انقلاب خلوت بود. برخلاف سي سال پيش همين موقع‌ها. تلويزيون كه نشان مي‌دهد جمعيت زيادي اين‌جا جمع بودند. از آن جمعيت عده‌اي به مرگ طبيعي مردند. عده‌اي هم كه رفتند جنگ يا مردند يا با مرده فرق چنداني ندارند. عده‌اي را كشتند. عده‌اي همان‌ روزها خفه شدند.لابد عده‌اي روزهاي بعدتر خفه شدند. عده‌اي نماندند و عطاي ميهن شهيدپرور را به لقايش بخشيدند. و سرانجام كسي نبود كه به خيابان انقلاب بيايد. خيابان انقلاب، مخملي بود.پياده شدم. باران مي‌آمد مثل چي. تا آن طرف پياده‌رو كه بروم خيس خيس شدم. زير سقف يك مغازه ايستادم. باران كم‌تر شد. كارم را رسيدم. برگشتنا باز باران شدت گرفت. تنها باري بود كه در عمرم باران را دوست داشتم. دلم مي‌خواست كه ببارد و از معدود دفعاتي بود كه آن‌چه دلم مي‌خواست و دوست داشتم اتفاق مي‌افتاد: باران مي‌باريد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 15 Feb 2009 12:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dialogue&amp;postid=41</comments>
<dc:creator>dialogue</dc:creator>
<guid>http://dialogue.blogfa.com/post-41.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
